سید احسان حسینی
تنها حقیقت است که رهایی می بخشد 
لینک های ویژه

به مغرب سینه مالان قرص خورشید

فرو می ریخت گردی زعفران رنگ

 

ز هر سو بر سواری غلت می خورد

به زیر باره می نالید از درد

 

ز سم اسب می چرخید بر خاک

ز برق تیغ می افتاد در دشت

 

میان گردهای تیره چون میغ

لب شمشیرهای زندگی سوز

 

نهان می گشت روی روشن روز

در آن تاریک شب می گشت پنهان

 

دل خوارزمشه یک لمحه لرزید

ز دست ترکتازی های ایام

 

اگر یک لحظه امشب دیر جنبد

به آتش های ترک و خون تازیک

 

به خوناب شفق در دامن شام

در آن دریای خون در قرص خورشید

 

به پشت پردۀ شب دید پنهان

اسیر دست غولان گشته فردا

 

به چشمش ماده آهویی گذر کرد

پریشان حال آهو بچه ای چند

 

چه اندیشید آن دم؟ کس ندانست

چو آتش در سپاه دشمن افتاد

 

زبان نیزه اش در یاد خوارزم

خم تیغش به یاد ابروی دوست

 

چو لختی در سپاه دشمنان ریخت

خروش از لشکر انبوه برخاست

 

 در آن باران تیغ و برق پولاد

در آن دریای خون در دشت تاریک

 

بدان شمشیر تیز عافیت سوز

ولی چندان که برگ از شاخه می ریخت

 

سرانجام آن دو بازوی هنرمند

چو آگه شد که دشمن خیمه اش جست

 

عنان بادپای خسته پیچید

دوید از خیمه خورشیدی به صحرا

 

میان موج می رقصید در آب

به رود سند می غلتید برهم

 

خروشان ، ژرف ، بی پهنا ، کف آلود

از این سد روان در دیدۀ شاه

 

نهاده دست بر گیسوی آن سرو

بدو می گفت : اگر زنجیر بودی

 

گرت سنگین دلی ای نرم دل آب!

بترس آخر ز نفرین های ایام

 

ز رخسارش فرو می ریخت اشکی

در آن سیمابگون امواج لرزان

 

اگر امشب زنان و کودکان را

چو فردا جنگ بر کامم نگردید

 

به یاری خواهم از آن سوی دریا

دمار از جان این غولان کشم سخت

 

شبی آمد که می باید فدا کرد

به پیش دشمنان استاد و جنگید

 

در این اندیشه ها می سوخت چون شمع

به پیش پادشه افتاد بر خاک

 

 پس آنگه کودکان را یک به یک خواست

به آب دیده اول دادشان غسل

 

بگیر ای موج سنگین کف آلود

بخور ای اژدهای زندگی خوار

 

زنان چون کودکان در آب دیدند

وزان درد گران بی گفتۀ شاه

 

شهنشه لمحه ای بر آب ها دید

چه کرد از آن سپس تاریخ داند

 

شبی را تا شبی با لشکری خرد

چو لشکر گرد بر گردش گرفتند

 

چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار

به فرزندان و یاران گفت چنگیز:

 

بلی آنان که از این پیش بودند

از آن این داستان گفتم که امروز

 

به پاس هر وجب خاکی از این ملک

ز مستی بر سر هر قطعه زین خاک

 

نهان می گشت پشت کوهساران

به روی نیزه ها و نیزه داران

 

تن سنگین اسبی تیر خورده

سوار زخم دار نیم مرده

 

به سان گوی خون آلود ، سرها

پیاپی دست ها دور از سپر ها

 

زبان های سنان ها برق می زد

سران را بوسه ها بر فرق می زد

 

به زیر دامن شب در سیاهی

فروغ خرگه خوارزمشاهی

 

که دید آن آفتاب بخت ، خفته

به آبسکون شهی بی تخت ، خفته

 

سپیده دم جهان در خون نشیند

ز رود سند تا جیحون نشیند

 

به خون ، آلوده ایران کهن دید

غروب آفتاب خویشتن دید

 

زنی چون آفتاب عالم افروز

چو مهر آید برون از پردۀ روز

 

اسیر و خسته و افتان و خیزان

سوی مادر دوان وز وی گریزان

 

که مژگانش به خون دیده تر شد

ز آتش هم کمی سوزنده تر شد

 

زبان آتشی در دشمن انداخت

به هر جنبش سری بر دامن انداخت

 

از آن شمشیر سوزان ، آتش تیز

که : از این آتش سوزنده پرهیز

 

 میان شام رستاخیز می گشت

به دنبال سر چنگیز می گشت

 

در آن انبوه ، کار مرگ می کرد

دو چندان می شکفت و برگ می کرد

 

ز کشتن خسته شد وز کار واماند

پشیمان شد که لختی نا روا ماند

 

چو برق و باد ، زی خرگاه آمد

که گفتندش سواران : شاه آمد

 

به رقص مرگ ، اختر های انبوه

ز امواج گران ، کوه از پی کوه

 

دل شب می درید و پیش می رفت

ز هر موجی هزاران نیش می رفت

 

برآن دریای غم نظاره می کرد

تورا شمشیرم امشب پاره می کرد

 

رسید آنجا که بر من راه بندی

که ره بر این زن چون ماه بندی

 

بنای زندگی بر آب می دید

خیال تازه ای در خواب می دید:

 

ز بیم نام بد در آب ریزم

توانم کز ره دریا گریزم

 

سوارانی زره پوش و کمانگیر

بسوزم خانمان هاشان به شمشیر

 

به راه مملکت فرزند و زن را

رهاند از بند اهریمن وطن را

 

که گرد آلود پیدا شد سواری

شهنشه گفت : آمد ؟ گفت: آری

 

 نگاهی خشم آگین در هوا کرد

سپس در دامن دریا رها کرد:

 

ز هم وا کن دهان خشم ، وا کن!

دوا کن درد بی درمان دوا کن!

 

چوی موی خویشتن در تاب رفتند

چو ماهی در دهان آب رفتند

 

شکنج گیسوان تاب داده

به دنبال گل بر آب داده

 

ز تن ها سر ، ز سرها خود افکند

 چو کشتی بادپا در رود افکند

 

از آن دریای بی پایاب ، آسان

که گر فرزند باید ، باید این سان

 

چنین بستند راه ترک و تازی

بدانی قدر رو بر هیچش نبازی

 

چه بسیار است آن سرها که رفته

خدا داند چه افسر ها که رفته

 

[ جمعه بیست و چهارم دی ۱۳۹۵ ] [ 22:38 ] [ احسان ]

 
 
  
 
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟ از كجا وز كه خبر آوردي ؟ خوش خبر باشي ، اما ،‌اما گرد بام و در من بي ثمر مي گردي
 
انتظار خبري نيست مرا نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس برو آنجا كه تو را منتظرند
 
قاصدك در دل من همه كورند و كرند دست بردار ازين در وطن خويش غريب قاصد تجربه هاي همه تلخ با دلم مي گويد كه دروغي تو ، دروغ كه فريبي تو. ، فريب
 
قاصدك هان، ولي ... آخر ... اي واي راستي آيا رفتي با باد ؟ با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
 
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟ مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟ در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
 
قاصدك ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم مي گريند
 
برچسب‌ها: سید احسان حسینی
[ پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۵ ] [ 21:50 ] [ احسان ]

روستای آق قلعه در شمال غربی شیروان واقع شده است.که از

شمال به روستای باغ و از جنوب به روستای سولدی و از شرق

به کاکلی و از غرب به تفتازان محدود میگردد.

اطراف روستا را کوه‌های بلندی گرفته است و از لحاظ موقعیت جغرافیایی در یک منطقه ی کوهستانی قرار دارد که طبیعتی بکر آن مثال زدنی‌ست

روستای آق قلعه دارای 21 خانوار که شامل خانوادههای بزرگ: حسینی، محمدیان، قلیزاده، مهدیان، شکیبا، رحمتی، علامه، براتی، رحمانی می باشد.

همچنین دارای یک شهیدی که تقدیم ایران کرده است (شهید قلی زاد)

زبان اصلی این روستا ترکی است و جز اندک روستا های هست که به لحاظ منابع آبی در حد مطلوبی قرار دارد.

اما متاسفانه از این نعمت خدادادی استفاده مطلوبی نمی شود.

شغل بیشتر افراد روستا کشاورزی و دامداری است. محصولات کشاورزی این روستا گندم، جو، عدس، نخود، گوجه، خیار و... می باشد.

و دام های همچون گاو و گوسفند هم در این روستا پرورش داده می شود.

جمعیت:
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵ جمعیت این مکان ۵۹ نفر (۲۱خانوار) بوده‌است.
سال:۱۳۸۵»»۱۶۸ نفر

سال ۱۳۹۰»»»۸۳نفر

سال۱۳۹۵»»»۵۹نفر

«نتایج سرشماری سال ۱۳۹۵». درگاه ملی آمار. بایگانی‌شده از اصلی (اکسل) در خرداد ۱۳۹۶.
این یک مقالهٔ خرد پیرامون یک روستا است. با گسترش آن به ویکی‌پدیا کمک کنید.

این روستا، روستای کوچکی‌ست که با مهاجرت بالا به به نسبت جمعیت به سراسر دنیا مواجهه است

اغلب جمعیت این روستا تحصیل کرده هستند و قبل از ورود اسلام به ایران، دین مردم زرتشت بوده.

این روستا معروف به هزار چشمه با طبعتی بکر است.

البته به نام سرزمین چشمه‌های جوشان نیز معروف است.

💜❤


برچسب‌ها: سید احسان حسینی
[ چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ ] [ 21:51 ] [ احسان ]

 در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند
 نام تو را به رمز رندان سینهچاک نشابور
در لحظه های مستی
 مستی و راستی آهسته زیر لب تکرار می کنند
وقتی تو
 روی چوبه ی دارت
خموش و مات
 بودی ما انبوه کرکسان تماشا با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و همسکوت ماندیم
خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک رویید
در کوچه باغ های نشابور
 مستان نیم شب به ترنم
آوازهای سرخ تو را باز
ترجیع وار
زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست

 

 


برچسب‌ها: سید احسان حسینی
[ پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۵ ] [ 21:53 ] [ احسان ]

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه
جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران
است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی
دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

[ پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۵ ] [ 20:4 ] [ احسان ]

 سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و
لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای
جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان
بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ،
بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت
را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است


[ پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۵ ] [ 20:3 ] [ احسان ]

برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه‌ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

برنمی‌شد گر زبام کلبه‌ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی‌مان نمی‌آورد،
ردپاها
؛ گرنمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان،
ما چه می‌کردیم در کولاک دل آشفته‌ی دمسرد؟
آنک،آنک کلبه‌ای روشن،
روی تپه‌، روبروی من

درگشودندم
مهربانی‌ها نمودندم
زود دانستم،که دور از این داستانِ خشم برف و سوز،
در کنار شعله‌ی آتش،
قصه می‌گوید برای بچه های خود؛ عمو نوروز:
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته، ای بس نکته ها؛ کاینجاست
آسمانِ باز؛
آفتابِ زر؛
باغ‌های گل؛
دشت‌های بی در و پیکر؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار؛
خواب گندمزارها در چشمه‌ی مهتاب؛
آمدن،رفتن،دویدن؛
عشق وزیدن؛
در غم انسان نشستن ؛
پابه پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن؛

کار کردن،کارکردن؛
آرمیدن؛
چشم انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن ؛
جرعه‌هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن ؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
همنفس با بلبلان کوهی ِ آواره، خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛
گاه گاهی ،
زیر سقف سقف این سفالین بام‌های مه گرفته،
قصه‌های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن،
بی تکان گهواره‌ِ رنگین کمان را
در کنار بام دیدن ؛
یا شب برفی،
پیش آتش‌ها نشستن،
دل به رویاهایِ دامنگیر و گرم شعله بستن

آری، آری، زندگی زیباست
زندگی! آتشگهی دیرنده پا برجاست
گربیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران، پیداست
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست»

پیرمرد، آرام و با لبخند،
کنده‌ای، در کوره‌ی افسرده جان افکند
چشم‌هایش را در سیاهی‌های کومه جست و جو می کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت و گو می‌کرد ؛

« زندگی را شعله باید برفروزنده،
شعله‌ها را هیمه، سوزنده

جنگلی هستی تو، ای انسان!
جنگل، ای روئیده آزاده،
بی دریغ افکنده روی کوه‌ها، دامن،
آشیان‌ها بر سرانگشتان تو، جاوید،
چشمه‌ها در سایبان‌های تو، جوشنده،
آفتاب و باد و باران ،بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش
سربلند و سبز باش، ای جنگلِ انسان!»

«زندگانی شعله می‌خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،
« شعله هارا هیمه باید روشنی افروز
کودکانم، داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزارِ باغ آتش بود
روزگاری بود؛
روزگارِ تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما، چیره
شهر سیلی خورده، هذیان داشت؛
بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت
زندگی سرد و سیه، چون سنگ،
روز بدنامی،
روزگار ننگ،
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق در بیماریِ دلمردگی بیجان

فصل‌ها، فصل زمستان شد،
صحنه‌ی گلگشت‌ها گم شد، نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی،
می تراوید از گل اندیشه‌ها عطر فراموشی

ترس بود و بال‌های مرگ؛
کس نمی‌جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ
سنگرِ آزادگان خاموش؛
خیمه‌گاه دشمنان پرجوش

مرزهای مْلک،
همچو سرحدّات دامنگستراندیشه، بی‌سامان
برج های شهر،
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از بارو

هیچ سینه، کینه‌ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل ،مهری نمی‌ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی‌آورد
هیچ کس در روی دیگر کس، نمی‌خندید
باغ های آرزو بی برگ؛
آسمان اشک ها، پربار
گرمرو آزادگان در بند؛
روسپی نامردمان در کار

انجمن‌ها کرد دشمن،
رایزن‌ها گرد هم آورد دشمن؛
تا به تدبیری که در ناپاک ْدل دارند،
هم به دست ما شکست ما براندیشند
نازک اندیشانشان ،بی شرم،
_ که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم _
یافتند آخر فسونی را که می‌جستند

چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه، هر طرف را جستجو میکرد؛
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو میکرد:

« آخرین فرمان، آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید ،
خانه هامان تنگ،
آرزومان کور،
ور بپرد دور،
تا کجا.....؟ تاچند........؟
آه ! کوبازوی پولادین و کو سرپنجه‌ی ایمان؟»
هر دهانی این خبر را بازگویی می‌کرد؛
چشم‌ها ، بی گفت و گویی ، هر طرف را جست و جو می‌کرد»

پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می‌سایید
از میان دره ّهای دور، گرگی خسته می‌نالید
برف روی برف می‌بارید
باد، بالش را به پشت شیشه می‌مالید

«صبح می‌آمد-پیرمرد آرام کرد آغاز-
«پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست؛ دشت نه، دریایی از سرباز
آسمان الماسِ اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می‌شد سیاهی در دهان صبح؛
باد پر می‌ریخت روی دشت باز دامن البرز

لشکرِ ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،
دودو و سه سه به پچپچ گرد یکدیگر؛
کودکان بربام؛
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچپچ خفته
خلق، چون بحری برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
بّرش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد»

«منم آرش ،
- چنین آغاز کرد آن مرد، با دشمن -
منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
به تنها تیر ترکش، آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب،
فرزند رنج و کار؛
گریزان چون شهاب از شب ،
چو صبح آماده‌ی دیدار

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!
دلم را در میان دست می‌گیرم
و می افشارمش در چنگ ،
دل، این جام پر از کین پر از خون را؛
دل، این بیتاب خشم آهنگ

که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم !
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است

در این پیکار،
در این کار،
دل خلقی است در مشتم؛
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست،
کمانداریِ کمانگیرم
شهابِ تیزرو تیرم؛
ستیغِ سربلند کوه مأوایم؛
به چشمِ آفتاب تازه رس جایم
مرا تیر است آتش پر؛
مرا باد است فرمانبر
ولیکن چاره را امروز زور پهلوانی نیست
رهایی، با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان،
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،
پری از جان بباید، تا فرو ننشیند از پرواز»

پس آنگه سر به سوی آسمان برکرد،
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش، تو را این آخرین بدرود خواهد بود
به صبح راستین سوگند!
به پنهان آفتابِ مهربارِ پاک ْبین سوگند!
که آرش جان خود، در تیر خواهد کرد،
پس آنگه، بی درنگی خواهدش افکند

زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است»

درنگ آورد و یک دم شد به لب، خاموش
نَفَس در سینه‌ها، بیتاب می‌زد، جوش
«از پیشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره، می‌آید
به هر گام هراس افکن،
مرا با دیده‌ی خونبار می‌پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می‌گیرد،
به راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛
به رویم سرد می‌خندد؛
به کوه و در ّه می‌ریزد، طنین زهرخندش را؛
و بازش باز می‌گیرد

دلم از مرگ، بیزار است؛
که مرگ اهرمن خو، آدمی خوار است
ولی، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛
ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است؛
فرو رفتن به کام مرگ، شیرین است
همان بایسته‌ی آزادگی، این است

هزاران چشم گویا و لبِ خاموش
مرا پیکِ امید خویش می‌داند
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند
پیش می‌آیم
دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره‌یِ ترس آفرین مرگ خواهم کند»

نیایش را ، دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قلّه‌ها دستان، ز هم بگشاد:

« بر آ، ای آفتاب، ای توشه‌ی امید!
برآ، ای خوشه‌ی خورشید!
تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بیتاب
برآ، سرریز کن، تا جان شود سیراب

چو پا در کام مرگی تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهریمنی، پرخاش جو دارم،
به موج روشنایی شست و شو خواهم،
ز گلبرگِ تو، ای زر ّینه گل، من رنگ و بو خواهم

شما، ای قلّه‌های سرکش خاموش،
که پیشانی، به تندرهای سهم انگیز می‌سایید،
که بر ایوان شب دارید، چشم انداز رویایی،
که سیمین پایه‌های روز زرِِین را به روی شانه می‌کوبید،
که ابر آتشین را، در پناه خویش می‌گیرید؛
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امیدم را برافرازید،
چو پرچم‌ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید،
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید»

« زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش، گوش
به یال کوهها لغزید کم کم پنجه‌ی خورشید
هزاران نیزه‌ی زرین به چشمِ آسمان پاشید

« نظر افکند آرش سوی شهرآرام
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگین کنار در؛
مردها در راه
سرود بی کلامی، با غمی جانکاه،
ز چشمان بر همی‌شد، با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می‌ریزد،
کدام آهنگ، آیا می‌تواند ساخت،
طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی، مردانه می‌رفتند؟
طنین گام‌هایی را، که آگاهانه می‌رفتند؟
دشمنانش، در سکوتی ریشخند آمیز،
راه وا کردند
کودکان از بام ها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیرمردان چشم گرداندند
دختران، بفشرده گردن بندها، در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا کردند

آرش، اما همچنان خاموش،
از شکاف دامنِ البرز بالا رفت
وز پی او،
پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد »

بست یک دم چشم‌هایش، را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رویا
کودکان، با دیدگان خسته و پی جو،
در شگفت از پهلوانی‌ها
شعله‌های کوره در پرواز،
باد در غوغا

« شامگاهان ،
راه جویانی که می‌جستند آرش را به روی قلّه‌ها، پی گیر،
باز گردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی، بی تیر
آری، آری، جان خود در تیر کرد، آرش
کار صدها صدهزار تیغه‌ی شمشیر کرد، آرش

تیر آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،
به دیگر نیمروزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ْساقِ گردویی فرو دیدند
و آنجا را، از آن پس،
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند

آفتاب ،
در گریز بی شتاب خویش،
سال‌ها بر بام دنیا پاکِشان سر زد
ماهتاب،
بی نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،
در دل هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت
سال ها و باز،
در تمام پهنه‌ی البرز،
وین سراسر قلّه‌ی مغموم و خاموشی که می‌بینید،
وندرون دره ّ‌های برف آلودی که می‌دانید،
رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می‌خوانند،
و نیاز خویش می‌خواهند
با دهان سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ
می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه؛
می‌دهد امید،
می‌نماید راه »

در برون کلبه می‌بارد
برف می‌بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه‌ها خاموش،
دره ّ ها دلتنگ؛
راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدایِ زنگ
کودکان دیری است در خوابند،
در خواب است عمونوروز
می‌گذارم کنده‌ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می‌رود؛ ُپرسوز

 

 

[ جمعه دهم دی ۱۳۹۵ ] [ 22:3 ] [ احسان ]

 

چکیده

پژوهش حاضر به بررسی مهارت هاي تفکر انتقادي در داستان های فکری دکتر مرتضی خسرونژاد تالیفی -گروه سنی الف و ب- پرداخته است. نمونه هاي این پژوهش در قالب ده داستان فکری، به صورت هدفمند انتخاب شده است. روش پژوهش، تحلیل محتواي کیفی قیاسی است. تحلیل داستان ها بر اساس مهارت هاي تفکر انتقادي فاسیونه است که شامل شش مهارت تفسیر، تحلیل، ارزشیابی، استنباط، توضیح و خودتنظیمی است .در این پژوهش کنش ها، عملکردها و گفتگوهاي شخصیت هاي داستان بر اساس شش مهارت تفکر انتقادي فاسیونه سنجیده شده است. شخصیت های داستان کفش های هیپا و شیپا بیش از بقیۀ داستان ها مهارت هاي تفکر انتقادي را به کار برده اند. در همۀ داستان های مورد بررسی، مهارت تفسیر و توضیح بیش از بقیۀ مهارت ها به کار گرفته شده است و پس از آن مهارت تحلیل وارزشیابی، و سپس مهارت خودتنظیمی و استنباط به میزان برابر در رتبۀ چهارم قرار گرفته است. نتایج پژوهش نشان می دهد که داستان هاي فکری در صورتی  که در آن ها دو عنصر خلاقیت و و تفکر خلاق بکار گرفته شود، می توانند به عنوان وسیله اي آموزش تفکر انتقادی  مورد استفاده قرار گیرند.

 

کلید واژه: تفکر انتقادی، مهارت های تفکر انتقادی فاسیونه، داستان های فکری، خسرونژاد


برچسب‌ها: سید احسان حسینی
[ پنجشنبه نهم دی ۱۳۹۵ ] [ 21:56 ] [ احسان ]

چكيده

عطار نيشابوري شاعري عارف است و عرفا، هستي خود را در خدمت سعادت بشري مي‌دانند. با توجه به نابه‌ساماني اوضاع اجتماعي و سياسي ايران در قرن هفتم، و اينكه اين اوضاع نابسامان با جهان آرماني موردنظر عطار فاصلة بسيار داشته است، وي در سروده‌هايش، گروه‌ها و اقشار مختلفي را كه در ايجاد و تشديد اين اوضاع آشفته نقشي داشته‌اند، مورد انتقاد و اعتراض قرار داده است.

     عطار در منظومۀ تمثیلی و عرفانی خود (منطق الطیر) می کوشد تا اعتراض خود را در قالب حكايات و تمثيل‌هاي گوناگون از گروه‌ها و قشرهاي مختلفي بیان کند مهم ترین افرادی که عطار در پی اعتراض به آنهاست عبارت‌اند از: اعتراض از جامعه عصر خویش، اعتراض از زاهدان ریای، اعتراض به خلق، اعتراض از زبان پرندگان، به شکل های متفاوت که انواع اعتراض ها را شامل می شود و اعتراض به صاحبان جاه و مقام، اعتراض به زاهدان رياي، اعتراض از شيفتگان زر و ثروت و اعتراض به صاحبان جا و مكان.

     یکی از مولفه های که عطار از آن ها استفاده می کند و به نقد جامعه خویش می پردازد وگروه های مختلفی را مورد اعتراض خود قرار می دهد؛ استفاده از زبان پرندگان است که در ابتدای کتاب بحث شده است. این پرندگان که هر کدام نماد افراد مختلفی است که در این منظومه ی عرفانی بازتاب پیدا کرده اند. و به گونه های مختلفی مورد انتقاد عطار می باشند.

     عطار کسی است که نمی تواند در برابر کجی ها و انحرافات جامعه سکوت کند؛ چرا که ظهور کرده است تا با اندیشه های والایش انسان را با عالم ملکوت برساند. بنابراین انحرافات جامعه را نمی پسندد و اعتراض خود را در قالب تمثیل  و به شکل هنرمندانه ای بیان می کند و در بيداري جامعه نقشي اساسي را ایفا می کند.

     در اين مقاله نگارنده كوشيده است تا به بررسی ادبیات اعتراضی که در منطق الطیر نمود بیشتری دارد، بپردازد و به نقد آن اشاره ای  داشته باشد.

 

 

كليدواژهها: ادبیات اعتراضی، منطق الطیر، تمثیل، عطار نیشابوری


برچسب‌ها: سید احسان حسینی
[ پنجشنبه نهم دی ۱۳۹۵ ] [ 21:55 ] [ احسان ]

   سیر تکامل شعر احمد شاملو

     نخستین دفتر شعر احمد شاملو «آهنگ­های فرامو شده» است که آن را در سال 1326 به چاپ رسانده­است. این دفتر شعرواره­هایی را در بر می­گیرد که اغلب از حال و هوای احساساتی برخورداراند. این امر زاده­ی روحیه­ی هیجان زده­ی جوانی است که هنوز پا به عرصه­ی کارکشتگی  ذهنی و سخنورانه و درنگ اندیشمندانه ننهاده­است. در این دفتر شاملوی جوان و کم­تجربه به ابراز احساسات عاشقانه­ی خام و بلندپروازی­های رؤیایی، آن هم در زبان و عباراتی اغلب سطحی و مبتذل، می­پردازد و مهم­تر این­که هم­زمان دیدگاه­های سیاست­زده­ی سخت و خشنی را بروز می­دهدکه با رسالت راستین شعر و شاعری واقعاً بیگانه است. (شریعت کاشانی، 1388، ص95)

     البته ناگفته نماند که شاعر خود در ابتدای کتاب به این نکته اذعان کرده که «قطعاتی که در این کتاب جمع­آوری شده­است نوشته­هایی­ست که در حقیقت می­بایستی سوزانده ­شده­باشد، نوشته­های­ست که که باید دور ریخته­شده­باشد»، این نکته­ای­ست که شاملو بیان می­کند تا با استفاده از آن حق هرگونه اظهار نظر را از خواننده سلب کنند. (پورنامداریان، 1381، ص95)

     او در این دوره­ی شعری به دفاع از آلمان­ها و دشمنی با متفقین می­پردازد که بیشتر حاصل جوّ خانوادگی آنها است. بعدها شاملو این فرد درونی خود را می­کشد زیرا از زبان دشمن سخن می­گوید:

- نه آبش دادم/ نه دعایی خواندم/ خنجر به گلویش نهادم/ و در احتضاری طولانی/ او را کشتم.../ من اما مجالش ندادم/ و خنجر به گلویش نهادم/ آهنگی فراموش شده را در تنبوشه­ی گلویش قرقره کرد/ ودر احتضاری طولانی/ شد سرد.../ به زبان دشمن سخن می­گفت/ اگرچه نگاهش دوستانه بود/ و همین مرا به کشتن او وامی­داشت.

( مجموعه آثار، قطع­نامه، سرود: مردی که خودش را کشته­است، ص70 )

     او در این اشعار بیشتر غرق احساسات رمانتیک و آه وناله کردن و بی­وفایی معشوق و مسائلی از این دست می­پردازد. اندیشه­های سیاسی و اجتماعی او هم بسیار سطحی است در این نوشته­ها نیروی تخیل شاعر هم چندان قوی نیست و بیشتر کلمات آن تکراری و کلیشه­ای است. (پورنامداریان، 1381، صص97 و98 با اندکی تصرف)

      البته گاه گیرا هم می­شود و از طرفی در ترکیبات مجازی آن چندان عمق و زیبایی دیده­نمی­شود. زبان این کتاب بیشتر زبان شعر است تا زبان نثر و کلمات آن نیز گاهی کهنه و متروک است. البته باید گفت که در این دوره استادی در کاربرد آنها ندارد به همین دلیل در بافت شعرگونه­هایش چندان زیبا به نظر نمی­رسد. کمبود ذخایر کلمات نیز معضل دیگری است که شاعر با آن مواجه است.

      آشنایی شاملوی جوان با نیما و شعر و اندیشه­ی نو جوی او باعث تغییر اندیشه­ی او شد. برای او در آن زمان­ها نیما حرمت و احترامی خاص داشت زیرا او بود که توانسته بود با جوّ ناساگار آن زمان نسبت به تحول شعر مبارزه­ای جانانه کند تا راه برای نسل­های پس از او هموار شود.

     در فاصله­ی میان آهنگ­های فراموش شده و مجموعه­ی هوای تازه، یک دفتر یا سه شعر نوشت که در فواصل سال­های 1327 تا سال1330 انتشار یافت و بعداً با نام قطع­نامه شناخته شد که می­توان گفت در آنها حرکت به سمت شعری نوین دیده­می­شد و این خود پس از حرکت نیما جهشی جسورانه به سمت نوگرایی به حساب می­آمد. در این دفترهای جدیدی تحولات شگرفی در اندیشه­ها او دیده می­شود. از نظر کیفی این اثر را می­توان تولدی دیگر دربستر حیات خصوصی، اجتماعی، فکری و سخن­ورانه­ی شاعر به شمار آورد. هم­زمان با این تولّد، آگاهی و روشن­بینی شاعر نسبت به جهان بیرون و خویشتن تغییر می­کند و همان طور که بیان شد شاعر به سرزنش «من» گذشته می­پردازد و او را در خود می­کشد. این شعر بلند «سرود مردی که خودش را کشته­است» نام دارد.( شریعت کاشانی، 1388،ص:21 , پورنامداریان، 1381، ص104)

او خود در مورد این تغییرات می­گوید:

«در اواخر سال1327 به دلایلی که نمی­خواهم ذکر کنم، به این نتیجه رسیدم که مشکل اساسی شعر ما به هیچ وجه مشکل ورز عروضی نیست و شکستن قید به ظاهر دست و پا گیر تساوی­ها طولی مصرع­ها هم دردی را دوا نمی­کند. او عقیده دارد که موسیقی شعر باید از درون آن بجوشد تا بتواند خواننده را تحت تاثیر قرار بدهد و به معنای واقعی شعر باشد. این تجربه برای او از طریق شعر ناظم حکمت(شاعر ترک) حاصل شد.»(هیوا مسیح، 1383و1384، ص61)

     اشعار جدید او بیشترگزارش­گونه و داستان­وار هستتد. به غیر از دو شعر اول دفتر آهن­ها و احساس بیشتر شعر سفید هستند. اینها به کمک تصاویر متعدد و بیان غیر مستقیم و گرایشی اندک به زبان کهن و تکرار کلمات در ساخت­های مشابه که اندکی شعر را از نثر بودن دور می­کند و همان گرایش­های تند سیاسی و اجتماعی را دارا هستند. او این کار را در واقع برای عکس العمل خوانندگان انجام داد تا بتواند در مورد آینده­ی شعرهای خود تصمیم بگیرد. در عرصه­ی ­این تجربه­ها آنچه برحسته می­نماید، تراکم تصاویر و کلمات و ساخت­های مشابه و مکرر است. (پورنامداریان، 1381، صص102 و103)

- و دور از کاروان بی انتهای این همه لفظ، این همه زیست

سگ انوالید تو می­میرد

با استخوان ننگ تو در دهانش

استخوان ننگ

استخوان حرص

استخوان یک قبا بر تن سه قبا در مجری

استخوان یک لقمه در دهان سه لقمه در بغل

استخوان یکخانه در شهر سه خانه در جهنم

استخوان بی­تاریخی

(احمد شاملو، مجموعه آثار، ج 1، قطع­نامه، قصیده­ای برای انسان ماه بهمن، ص 69)

     شاملو در سه شعر خود، به گونه­ای آشکار یا پنهان از تولد دوباره­ی خود سخن می­گوید. این نمود در شعر «آواز شبانه برای کوچه­ها» آشکارتر می­شود:

...من به تالار زندگی خویش، دریچه­ای تازه نهادم/ دیرگاهی است که من سراینده­ی خورشیدم/ و شعرم را بر مدار مفهوم سرگردانی نوشته­ام/که از عطش نور شدن خاکستر شده­اند/ من برای روسبیاهان و برهنگان می­نویسم/ برای مسلولین و خاکسترنشینان/ برای آنها که بر خاک سرد/ امیدوارند/ و برای آنان که دیگر به آسمان/ امید ندارند.

(مجموعه آثار، هوای تازه، آواز شبانه برای کوچه­ها، ص248)

     شاملو خودش نیز به این نکته اذعان دارد که او می­بایست راه جدیدی را پدید می­آورد نه اینکه مقلد نیما باشد زیرا نیما هرچه می­خواست گفته­بود پس مقلدش چه می­خواست بگوید و باید گفت که آشنایی او با نیما سبب این دگرگونی­ها شد. او توانست با شمّ شاعری خود به راز کلمات پی ببرد و با استفاده از آن در شعر طوفانی به پا کند که شاید هیچ شاعری نتواند این کار را تکرار کند و اگر بخواهد به تکرار آن دست بزند هیچ کس نخواهد گفت که سبک خود اوست بلکه همه براین نکته پافشاری خواهندداشت که او مقلّدی بیش نبوده و نیست.

     قصد نگارنده دراین مقاله تعریف صرف از شاملو نیست بلکه آنچه گفته می­شود گاه برگی از چند کتاب و نوشته ­است که گاه همین نویسندگان یا به افراط از او تعریف کرده­اندیا به تفریط از او بد گفته­اند مانند بهمن پارسا در کتاب «دیکتاتوری، دموکراسی، آنارشیسم»، که به قول معروف شمشیر را از رو بسته­اند و به انتقاد از شاملو، آن هم پس از مرگ شاعر پرداخته­است و شاملو را یک آنارشیست معرفی کرده­است. همان طور که تک­تک خوانندگان آگاهی دارند، شاعران هیچ­گاه مورد توجّه حکّام نبوده­اند مگر آنکه به تعریف و تأیید آنها پرداخته­باشند. از طرف دیگر نمونه­ی این مبارزه با شاعران را می­توان در نظریه افلاطون در مورد مدینه فاضله مشاهده­کرد. او معتقد است که نباید شاعران را به مدینه­ی فاضله راه داد زیرا به اذهان مردم لطمه می­زنند و با سخنانشان جوانان را گمراه می­کنند. احتمالاً نویسنده­ی کتاب «دیکتاتوری، دموکراسی، آنارشیسم» ایران را مدینه­ی فاضله دانسته و شاملو را نیز از دیدگاه افلاطون همان شاعر کار خراب کن دیده­است و تا توانسته از او در غیاب او انتقاد کرده­است. شاید شاملو دیدگاه سیاسی تندی داشته­باشد، اما این دلیل نمی­شود که این­گونه غیرمنصفانه در مورد این شاعر سخن بگوییم:

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو                        نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

     او پس از هوای تازه به نوعی به استقلال اندیشه دست پیدا می­کند. اشعار او به شکل اجتماعی و گاه جهان شمول، نمود پیدا می­کند. در مسیر تحوّل اندیشه­ی او تصاویر شعری او نیز رنگ تازه و پویا به خود می­گیرند. از اینجا تندروی­های شاملو علیه اندیشه­ها و اشعار کهن آغاز می­شود. البته ناگفته نماند که کهن­گریان هم به انتقاد از شاملو برخاسته­بودند. او در شعرش هم به پیام نوگرایانه­ی نیما توجه می­کند وهم به کهن­گرایان می­تازد. این سروده ظاهراً پاسخی است به شعر مهدی حمیدی که می گوید: «گر تو شاه دخترانی من خدای شاعرانم»(شریعت کاشانی، 1388، صص31 و 32)

...بگذار عشق تو در شعر تو بگرید/ بگذار درد من در شعر من بخندد./ بگذار عشق این­سان/ مُرداروار در دل تابوت شعر تو/ تقلید کار دلقک قاآنی،گندد هنوز/ و باز خود را/ تو لاف­زن/ بی­شرم­تر، خدای همه شاعران بدان/ گوری ز شعر خویش کندن خواهم/ وین مسخره خدا را/ با سر در آن فکندن خواهم/ و ریخت خواهمش به سر/ خاکستر سیاه فراموشی

(مجموعه آثار ،آهن­ها و احساس، برای خون وماتیک، ص28)

     می­توان از سیر تحول شاملو اینگونه نتیجه­گیری کردکه عوامل بسیاری در تحول سبک شاملو مؤثر بوده­است. شاید یکی از این دلایل علاقه­مندی او در کودکی به موسیقی بوده­است و می­توان با کمی اغماض اینگونه پنداشت که این علاقه­مندی در پدیدار شدن استعداد او ، که امکاناتی برای یادگیری موسیقی نداشت، در سرودن شعر سپید بسیار مؤثر بود.

     از طرف دیگر هنر شاملو در سبک اوست که توانست به خوبی از عهده­ی آن بیرون آید و آن استفاده از کلمات کهنه در قالب نو است. شاید هم این به نوعی اقتضای زمان شاملوست که شاعران آن دوره به نوعی جسور بودند و توانستند به خوبی مسیر شعر فارسی را که مدتی بود در رکود گرفتار شده بود، به خوبی تغییر دهند و آن را به سمت تعالی و کمال سوق دهند. به گونه­ای می­توان گفت که شاملو هم مانند هم­عصران خود یعنی سهراب سپهری و اخوان ثالث با کمک نیما و استعداد سرشار خود توانستند سبک نوین شعر را پایه گذاری کنند. شاملو با توجه به سبکی که دنیال کرد در نثر نیز توفیقاتی به دست آورد که شاید هیچ یک از هم­عصرانش به آن نرسیدند و آن نوشتن کتاب کوچه است.

     در شعر هم شاملو دست به کاری تازه زد که تا آن زمان معمول نبود. او مانند صمد بهرنگی، که البته او در زمینه­ی داستان کودکان فعال بود، به سوردن شعر عامیانه دست زد و در زمینه­ی داستان و کارهای کودکان نیز دست به فعالیت زدکه تا این زمان بی­سابقه بود و اقبال زیادی هم پیدا کرد. شاید بتوان شعر پریای او را حدّاقلّ یکی از موفق­ترین شعر عامیانه، که رنگ و بوی سیاسی هم دارد، نامید. شاملو، شاید مانند خیلی از شاعران خوب شروع نکرد امّا، وقتی به پایان کار او نظری از روی اندیشه افکنده شود، کار شاعری او کاری بسیار موفّق­تر از سایر کارهای اوست. او حتّی در زمینه­ی ترجمه نیز فعالیت داشته­است که این امر موجب تأثیرپذیری محسوس و نامحسوس او دیگر نویسندگان هم شده­است. این موضوعی است که در فصل­های آینده به آن پرداخته­می­شود.

     نوگرایی و دگرگونی شعر شاملو ابعاد تصویری و محتوای کیفی شعر او را نیز در بر می­گیرد. این در حالی­ست که بسیاری از شاعران دوره­ی نیمایی و دهه­های پس از آن به وسوسه­ی توجّه به زبان شعر، آن هم به نمای ظاهر آن و پرداختن به تکنیک­های زبانی، که خاص  شاعران غرب است، دچار شده­اند. آنها تنها به ظاهر بسنده می­کنند و به مضمون و معنا توجّه چندانی ندارند. (شریعت کاشانی، 1388، ص 32)

     نکته­ای که باید در اینجا حتماً به آن اشاره شود این است که نویسنده­ی این کتاب براساس دوستی که با شاعر داشته تا این بخش از متن کتاب تنها به تعریف از او پرداخته است و حتی به زبان باستان شاملو هم ایرادی وارد نکرده بلکه آن را مفید برای فرهنگستان زبان دانسته است. (همان، ادامه)در حالی­که اگر کسی بخواهد انصاف را رعایت­کند، تنها به تعریف صرف اکتفا نمی­کند زیرا حسن­های یک شاعر در کنار عیب­هایش بهتر جلوه می­کند و باعث شناخت بهتر خوانندگان نسبت به شاعر می­شود. برای مثال می­توان به این نکته اشاره­کرد که هیچ­کس باور نمی­کند اگر کسی بگوید که تمام غزل­های حافظ زیبا هستند زیرا در کار حافظ هم غزل­های سست وجود دارد. از طرف دیگر شاملو گاهی از این کهن­گرایی و کاربرد واژگان پرطمطراق برای پوشاندن برخی عیوب استفاده کرده است که اخوان ثالث البته آن را در کار­های پس از هوای تازه غیب­هایی می­داند که جایگزین عیب­های دیگر شده­است که البته این هم درست نمی­نماید.(برای اطلاع ر .ک محمد حقوقی، 1383، صص12 تا26)

     با این حساب، دفترهای سه­گانه­ی پیش از هوای تازه را باید تجربه­های مقدماتی در شعر نو دانست که بعدها با جرح و تعدیل و کاهش و افزایش به تدریج به صورت غالب شعرهای دفترهای دیگر می­شود. در دفترهای دیگر تراکم تصویرها تقلیل می­یابد، از کاربرد کلمات و ساخت­های نحوی مکرّر در حدّ اعتدال استفاده ­می­شود، قافیه از حالت مصنوع و متکلّفانه بیرون می­آید و به طور طبیعی و در موقعیت مناسب از آن استفاده می­شود، کهن­گرایی در زبان چشم­گیرتر می­گردد و موسیقی حاصل از هماهنگی و هم­نوایی کلام  که در سه دفتر مقدّم بر هوای تازه، به آن اعتنایی نشده­است و این بی­اعتنایی در شعرهای سپید «هوای­تازه» نیز تسرّی پیدا کرده­است، به تدریج حضوری چشم­گیر پیدا می­کند و اطناب نیز به خصوص بعد از مجموعه­ی هوای تازه جای خود را به ایجازی شاعرانه می­دهد.

     با تمام آنچه بیان شد کتاب «هوای تازه» که موجب تحوّل در کار شاملو شد کتابی پر از امکان است. این کتاب حادثه­ای در شعر نو بود که چاپ آن نقطه­ی ژرفی را در ادب فارسی پدید آورد. تجربیاتی در زبان، در اسلوب، در بیان و درتمام آنچه به شعر مربوط است را می­توان در آن مشاهه­کرد. در این کتاب می­توان زیباترین اشعار عاشقانه­ی ادب فارسی را به عینه مشاهده کرد و شاید کی از نخستین اشعار عاشقانه­ی انسانی زبان فارسی باشد: (پرهام شهرجردی، 1381، صص419 و420)

- مرا ! تو بی­سببی نیستی/ به راستی تو صلت کدام قصیده­ای/ ای غزل/ ستاره بارانِ جوابِ کدام  سلامی/ به آفتاب، از دریچه­ی تاریک/ کلام  از نگاه تو شکل می­بندد/ خوشا، نظر بازی که تو آغاز کنی/ پس پشت مردمکانت/ فریاد، کدانم زندانی است/ که آزادی را  به لبان برآماسیده­/ گل سرخی پرتاب می­کند/ ورنه، این ستاره بازی/ حاشا، چیزی بدهکار آفتاب نیست/ نگاه از صدای تو ایمن می­شود/ چه مؤمنانه نام مرا آواز می­کنی/ و دلتد کبوتر آشتی است./ در خون تپیده به بام تلخ،/ با این همه، چه بالا چه بلند پرواز می­کنی!

 

[ پنجشنبه نهم دی ۱۳۹۵ ] [ 2:17 ] [ احسان ]
ابوالحسن خرقانی می گوید: هر کس در نزد خدا به جانی ارزد، نزد ابوالحسن به نانی ارزد

[ چهارشنبه هشتم دی ۱۳۹۵ ] [ 14:58 ] [ احسان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

احسان هستم البته دوستان بهم میگن احسانو
دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات کودک و نوجوانم

از علاقه‌ام بگم
عاشق رمان های نوجوان با مضامین اجتماعی هستم
دوست‌دار کودکی و دنیای رنگین کمانی‌شون هستم

🌈🌈🌈🌈♥️
امکانات وب